خرید بک لینک
ده روزی هست که با دلتنگی می گذره و عقل سخت قلدری می کنه برای دل ،اجازه نزدیکی و ارتباط رو نمیده مام میگیم چشم . صبوری کنیم اما تا کی؟گاهی همین دوری ها و دلتنگی هاست که عیار دوست داشتن رو دو چندان می کنه وقتی که میبینی عامل کم رنگ شدن نشده ..دیگه امشب حقیقتا خواب رو ازم گرفتهان شالله هر چی خیر بشهیکم به دور شیم از بحث شاید بهتر باشه . کتاب اضطراب منزلت رو که می خونم خوشم اومد از دیدگاه نویسنده . از بدوی ترین جای ممکن شروع کرده . اصن از کجا شروع شد که تو اجتماع ، اضطراب دچارمون شد ؟دقیقا از نقطهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رحیمی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 9:25

کتاب «اضطراب منزلت » همین لحظه تموم شد .با هر کتابی که می خونم و تموم می کنم حس می کنم اگرچه کتاب تموم شد اما شروعی رو در من آغاز می کنه . یه چیزی به من اضافه می کنه یا حتی گاهی اضافه نه بلکه کم می کنه . استرس ها ، نگرانی ها ، زخم ها .. و در نهایت شخصیت من رو در طول زمان ، تلویحا بهتر می کنه . شاید حتی الان که تموم کردم جمله ای از کتاب به طور کامل تو ذهنم نمونده باشه اما چیزی که مطمئنم اینکه اثر خوبش رو گذاشته . خوندن این کتاب بیشتر از یک‌ یا حتی دو ماه زمان برد و جالب طی خوندنش تصمیم های جالبیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رحیمی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 9:25

شاید الکی نباشه میگن هر چی تو زمان خودش اتفاق میفته شاید روح ها هم مثل اشیا وقتی می خوان کنار هم قرار بگیرن باید کلی هم دیگه رو زخمی کنن که قالب هم در بیان حالا یه قالب دوستی یا قالب خواهری یا هر چی ..اون ۲۰ صبح که خیلی اتفاقی جور شد. اون مسیر صبح، اون سکوت ، آهنگ کسی چه می دونه!شاید زندگی همین باشه ...چقدر امروز امنیت محض بود انرژی کنارت خواهری:)و می دونم حال دلت چطور ..حواسم خیلی هست ...خیلی وقته وبلاگ نیومدم ننوشتم ، کم و بیش دفترم شاهد احوالاتم..اون حجم از حرفا و احساسات درونم فعلا فراتر اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رحیمی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 9:25

شاید شرایط ایجاب کنه که یا وبلاگ یا پست های وبلاگ رو حذف کنم ولی خیلی سخته دلم نمیاد.. درسته که مدت هاست که نمی نویسم ولی اون لحظه های سخت ، اینجا ، این وبلاگ ،تو تنهایی هام مراحمی واسه من بود.ادمای اینجا ، انرژی خوبشون ، نگاه همراه و بی قضاوت شون پناه اون روز های من بودن .شایدم نگه دارم وبلاگ رو ولی صرفا پست ها رو حذف کنم و نوشتن به طور دیگه ای ادامه بدم .شایدم هیچ کدوم ، نگه دارم اینجا رو :)کتاب "محکم در آغوشم بگیر " رو شروع کردم مدتی، ولی احساس می کنم الان شاید زمان مناسبی برای خوندنش نباشهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رحیمی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 9:25

Post by : Nili5      Date : چهارشنبه سی ام آذر ۱۴۰۱      Time : 12:57

چقدر حرف هست برای گفتن

چه اتفاق های مختلفی که نیفتاده!

از محال بودن تا ممکن شدن..

خدارو شاکرم از بابت شون

فرصت شه ،حسش باشه میام می نویسم

امشب شب یلدا

یه متن مدت هاس نگه داشتم که بفرستم براش واسه شب یلدا

تا ببینیم چی میشه!

برچسب: نویسنده: النا رحیمی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 14:44

Post by : Nili5      Date : جمعه دوم دی ۱۴۰۱      Time : 16:29 شب ها، صبح می شوند روز ها می گذرند اتفاق ها می آیند و تو می مانی با این حجم از خاطره ها و احساساتی که مانده روی دستت چه کنی ؟!سختی زندگی بر کسی قابل انکار نیست ولی برای آدم های احساسی که برچسب محکم بودن و سرپوش بر روی احساسات خود می گذارند قابل وصف نیست ..!تو لبخند به لب داری حرف می زنی کار می کنی ولی همزمان درونت مثل طوفانی ست که افتاده به جان دریا! همین ده روز که گذشت اندازه یک سال حس وخاطره برام به جا گذاشت ..بماند که چقدر محال بود روزی که یک هفته برم یه شهر دیگه برای مربیگری و شد !و بماند که چقدر استرسش رو داشتم و چه طوری شد که بالاخره اجازه داد پدر !یه هفته ای که کلی دلم تنگ میشه براش هنوزم که هنوز از وقتی برگشتم یادشم و قشنگی محبت بچه ها البته ناگفته نماند هر چقدر که حس خوبی از یه سری چیزا گرفتم همونقدر هم شناخت به دست آوردم که کمی به تلخی می زنه ولی خوب باید پذیرفت اصلا یکی از همین درس های بزرگ شدن "پذیرفتن" و " تطبیق "دادن ؛هیچ کس کامل نیست و هرکس سفیدی و سیاهی هایی داره درونش ..تو یه هفته ای که واقعا درکم کردی و هر روز باهام حرف زدی یه جمله ای خوندم قبلا که خیلی خوب بود الان که فکر می کنم میگه که:" کسی که بیشتر از همه بهش نیاز داشتم بهم یاد داد که به هیچ کس نیاز ندارم "تو ارتباطمون خیلی اذیت شدم خیلی درد کشیدم ولی در کنارش بزرگمم کردی . خیلی جاها ترسیدم ولی پا تو دل شرایط گذاشتم که بخش زیادش به خاطر وجود تو بود تو زندگیم !نشدنی هایی انجام دادم که تو باور کسی نمی گنجید ؛ اومدم بگم حتی خودم ! ولی یادم میاد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رحیمی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 14:44

Post by : Nili5      Date : جمعه نهم دی ۱۴۰۱      Time : 15:14 سرکلاس که بودیم یه جا مبحث چرخش های والیبال که بودواقعا گیج شده بودم یه جا، بعد به فاطمه گفته بودم من نفهمیدم اصلانمی دونم چه داستانی به یکی که میگی من نفهمیدم از اونجا به بعد اعتماد به نفسش دو برابر میشه بیشتر نشون میده بلده نمی دونه این طرف یکی بیشتر حس بد و سر خوردگی می گیرهبگذریم ..بعد حین توضیح استاد گفتن که این تمرین رو برای شب انجام بدین بیارین براممن و فاطمه قرار گذاشته بودیم که شب تمرینا رو باهم انجام بدیم که بهتر یاد بگیریم و نکته ای هم هست بگیم بهمبازم همون لحظه که بهش گفتم نفهمیدم گفت اره من بلدم فهمیدم برات توضیح میدمبعد همون لحظه در آورد تمرینا رو جلو چشم من انجام داد برا خودش !!!همینطور مات موندم بهش!!اینم از رفیق !فاطمه خیلی خوبه ها ولی تو اینجور مسائل فهمیدم که باید اصلا توقع و انتظاری نداشتم باشم انگار نه انگار که رفیقیمهمونجا گفتم بیخیال پریسا به خودت تکیه کن خدام هوات رو داره ..خودکار و جزوه رو گذاشتم کنار فقط خوب گوش دادم و فهمیدم و اخرش از رو تابلو عکس گرفتمشبم رفتیم خوابگاه همگی که اومدیم انجام بدیم بعد من گفتم زودتر تموم شه که بتونم به تماس تصویریم با میم جانم برسمزودتر از همه انجام دادم خداروشکر!اینجاست که میگه بیخیال خلق خدا ، خالق رو بچسب. چشمت رو از زمین بگیر و به آسمون بده .."و البته انگیزه بودن توهمراهی کردنتدرک کردنتنشد تصویری اون شب..چون من نرسیدم زودتر وصل شم ولی تو اومده بودی همین برام با ارزش و قوت قلب بود خیلی و بعدش که تا لحظه آخر خوابیدنت حرف زدی باهام ..." اگر از اتفاقی که براادامه مطلب

برچسب: نویسنده: النا رحیمی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 14:44

صفحه بندی